حدیث عشق :


ا شهیدی که پیکرش سالم بود: ا

پیکر شهید رخشانی پسر ننه علی هنگام نبش قبر سالم مانده بود:

به گزارش سرویس دیگر رسانه های خبرگزاری شبستان به نقل از باشگاه خبرنگاران، علیرضا محمدپور، پزشک زنده یاد ننه علی گفت: گفته ها و اعتقادات ننه علی بر محور دفاع از ارزش و آرمان ایرانی، توجه مسئولان به جوانان و دفاع از ارزش ها بود.

وی افزود: زندگانی ننه علی به قدمت تاریخ انقلاب ایران است زیرا با وجود دستگیری و شهادت فرزندش از سوی ساواک صبورانه 9 ماه در اهواز بر سر مزار فرزندش زندگی کرد و مانند او در تاریخ ایران کم نظیر است.

وی در خصوص تاثیرات معنوی شهید رخشانی گفت: با وجود دلتنگی ننه علی برای فرزندش و سپری شدن 9 ماه از تدفین شهید رخشانی، هنگام نبش مزار با پیکر سالم او روبرو شد.

وی در خصوص انس مردم به کلبه ننه علی و تخریب این نماد گفت: با وجود نامه های جوانان و مردم به ننه علی و بیان انس آنان به او تخریب این نهاد سردرگمی زیارت کننده ها و خودش را به دنبال دارد.

محمدپور ادامه داد: خواست ننه علی همسو با مقام معظم رهبری در خلق حماسه ی سیاسی و اقتصادی مسئولان و توجه آنان به مردم بود.

وی افزود: ننه علی زنده ماندن راه شهدا را رفاه اقتصادی مردم می دانست و هدف او زنده نگه داشتن فرهنگ شهادت و رشادت بود.

وی تصریح کرد: اکنون با وجود شناخت همگانی ننه علی و بیست سال سکونت در بهشت زهرا (س) نام او به فراموشی سپرده شده است.

محمد پور ادامه داد: پیام های دیگر ننه علی، وحدت و انسجام ملی، همدلی و محبت بین ایران، صله ارحام و تلاش در راه آرمان ها و ارزش های انقلاب و دفاع مقدس بود.

وی افزود: رنگین بودن سفره ی ملت ایران و استقلال ایرانی در سطح بین الملل از دیگر درس ها و گفته های ننه علی به ما بود.

. { خبر گزاری شبستان / کد خبر ؛ 285439 / مورخ ؛ 1392/6/2 / ساعت 13:38 /سرویس : دیگر رسانه ها } .

حدیث عشق :

طلبه شهيد مجيد جوادپور:

طلبه شهيد مجيد جوادپور، به سال 1341 در اصفهان متولد شد. پس از طى دوران كودكى به مدرسه رفت و تحصيلات خود را تا پايان مقطع دبيرستان ادامه داد. روحيه انقلابى و دينى اش، موجب گرايش او به تحصيل دروس دينى شد. شهيد جوادپور با معرفت به اين كه اسلام واقعى در حوزه ها تعليم و آموخته مى شود، چنان كه اسلام » در وصيت نامه اش گفته واقعى را از اهلش بشناسيد و اهل آن هم روحانيون مى باشند، وارد حوزه ،«... نه كس ديگر علميه ذوالفقار اصفهان شد و مشغول فراگيرى مقدمات علوم حوزوى گرديد. درباره اخلاقيات اين طلبه بزرگوار نوشته اند كه علاقه مند به دعا، دوست دار روحانيت و محيط روحانى مدرسه علميه بود. نمازهايش را با توجه و خشوع م ىخواند و در نماز شب گريان بود. از مرگ ب ىهراس و براى انقلاب مدافع واقعى بود. كلامش در اواخر حياتش درباره مرگ و شهادت بود. شهيد جوادپور در كنار آموختن علوم دينى، وظيفه خود مى دانست كه به رزمندگان اسلام در جبهه ها كمك و يارى رساند و همين امر موجب حضور او در عمليات هاى فتح المبين، بيت المقدس، رمضان و تنگه چزابه شد. در اين نبردها، سه بار مجروح گرديد تا اين كه آخرين بار در عمليات بزرگ محرم با رمز يا زينب سلا م ا لله عليها شركت نمود و به آرزوى قلبى خودش كه شهادت بود، رسيد.

فرازى از وصيتنامه شهيد:

خدا را ياد كنيد كه ياد خدا انسان را از گناه و اخلاق ناپسند دور مى كند. تأكيد مى كنم از امام خمينى و روحانيت كاملاً پيروى كنيد...
روحش شاد

حدیث عشق :

طلبه شهید رحیم جهاندار فرد:

یکی از کسانی که خون پاک خود را با عقیده و شناخت به پای درخت اسلام ریخت، طلبه شهید رحیم جهاندار فرد است که دفتر حیاتش به سال 1340 ش در شهرستان نیریز تبریز گشوده شد. او دوران ابتدایی را در زادگاهش فرا گرفت، اما به دلیل مهاجرت خانواده اش به شیراز دوران راهنمایی تا دبیرستان را در این شهر گذراند. در این برهه از زمان که ب هواسطه قیام مردم ایران علیه رژیم پهلوی، تحولی در کشور پدید آمده بود،  شهید جهاندار نیز مسیر تحصیلی خود را به سمت حوزه علمیه تغییر داد. او برای نیل به چنین مطلوبی، به قم آمد و شروع به فراگیری مقدمات علوم اسلامی نمود. او همراه درس به تهذیب نفس اهمیت م یداد؛ روزهای دوشنبه و پنج شنبه را روزه م یگرفت و نمازهای مستحبی شبانه را به جا م یآورد. مسافرت های تبلیغی اش به مناطق فقیرنشین بود و زندگی سخت آن مردم در روحیه اش تأثیر می گذاشت و تا می توانست بر سفره های رنگین نمی نشست. فعالیت های اجتماعی و فرهنگ یاش را با شرکت در انجمن اسلامی دبیرستان آغاز کرد و به سبب اقداماتی که علیه رژیم پهلوی داشت، بارها دستگیر شد و به زندان افتاد و مورد شکنجه و ضرب و  شتم آن ددمنشان قرار گرفت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، این طلبه پرتلاش جهت ارتقای سطح علمی و دینی جوانان، اقدام به تأسیس کتا بخانه ای در مسجد نمود. در حادثه کردستان شهید جهاندار فرد روانه آن دیار شد و در خلال درگیر یها به دست منافقین دستگیر و پس از چندی آزاد گردید. او پس از آزادی به تشکیل کلا سهای عقیدتی در مسجد همت گماشت. تابستان 1359 که مصادف با ماه مبارک رمضان نیز بود، با دهان روزه به کمک جهادگران استان سیستان و بلوچستان شتافت و در گرمای طاقت فرسای جنوب به سازندگی و عمران مناطق محروم مشغول شد. با شروع جنگ تحمیلی، شهید جهاندار به آموختن یک دوره فنون نظامی اقدام نمود و پس از آن رهسپار جبه هها شد. نخست وارد اهواز شد و چند روزی را در این شهر بیتوته کرد، اما با اصرار و کسب مجوز از مسئولین نظامی، به جبهه های خرمشهر و خط مقدم آن جا شتافت. برادر هم  سنگرش در این باره می گوید: رحیم در سنگرش موضع گرفته بود که ناگهان گلوله توپی منفجر شد و ترکش آن پهلوی چپ او را شکافت. پ ساز اصابت ترکش، قرآن کوچکش را از جیب درآورد و چند آیه از قرآن خواند، ولی مدت کوتاهی نگذشت که قرآن از دستش افتاد. تلاش کردیم که او را به بیمارستان برسانیم، ولی تلاشمان بی ثمر ماند و او در چهاردهم مهرماه 59 به یاران شهیدش پیوست... فرازهایی از وصی تنامه شهید: ... با یک دنیا مسرت در سنگر نشسته ام و هر لحظه بهشت زیبا را در مقابل چشمانم م یبینم. نزدیک است از خوشحالی پرواز کنم... روحش با شهدای کربلا محشور باد .

. { هفته نامه افق حوزه / چهار شنبه 16 فروردین 1391 / سال دهم شماره 335 / صفحه 7 } .

شهید سعیدی :

شهید آیت الله سعیدی

آیت الله سعیدی
شهید آیت الله سعیدی، به قرآن و معارف قرآنی اهتمام خاصی داشتند و پیوسته با قرآن مأنوس بودند و به همین جهت یک قرآن با خط بسیار خوب همراهشان همیشه بود.

شهید آیت الله سعیدی در دوم اردیبهشت ماه سال 1308در مشهد چشم به جهان گشود. پدر بزرگوارش حجت الاسلام سید احمد سعیدی بودند.در دوران طفولیت مادرش را از دست داد و تحت نظر پدر مشغول به تحصیل شد.

 

ابتدا به فرا گیری ادبیات عرب و مقدمات علوم اسلامی پرداخت و در مشهد از دروس فقه و اصول معارف استادان بزرگی چون حاج شیخ کاظم دامغانی، مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ مجتبی قزوینی تلمذ کرد.

 

برای طی مراحل بعدی علوم اسلامی عازم حوزه علمیه قم شد و در آن شهر در محضر اساتید بزرگی نظیر آیت الله العظمی بروجردی (ره) و آیت الله العظمی امام خمینی (ره) حاضر شد و سرانجام با زحمات طاقت فرسا و تلاشهای پیگیر به درجه اجتهاد نائل آمد.

 

 آیت الله سعیدی علاوه بر ادامه تحصیل و تدریس طلاب به مسافرتهای تبلیغی نیز همت گماشت و درطی یکی از همان سفر ها یکبار در آبادان به خاطر سخنرانی افشاگرانه ضد رژیم به زندان افتاد اما در اثر تلاش آیت الله العظمی بروجردی (ره) از زندان آزاد شد پس از این ماجرا در پی درخواست گروهی از ایرانیان مقیم کویت برای تبلیغ اسلام، که خواستار عالم صالح و مبلغ توانایی بودند.

 

 این ماموریت و رسالت به آیت الله سعیدی واگذار شد و ایشان برای تبلیغ دین به کویت عزیمت نمود و مدتی در این کشور مشغول انجام امور تبلیغی شد.

 

با آغاز نهضت امام خمینی(ره )در آغاز دهه 1340آیت الله سعیدی که شیفته راه و طریق و مسلک مرید خویش بود به نهضت پیوست و از همان آغاز نهضت اسلامی در سنگر مبارزه قدم گذاشت و در این راه از هیچ کوششی فرو گذار نکرد.

 

 شهید سعیدی از آن روزها چنین نقل می کند:”‌ هنگام نماز مغرب و عشا به منزل امام (ره )رفتم، می خواستم با ایشان مذاکره کنم، امام آماده نماز بود، وقتی منظورم را فهمید اندکی نماز را تاخیر انداخت.

 به عرض رساندم: آقا! طبق برداشتی که من کرده ام، از این به بعد شما در مبارزات خود، یاوران کمتری خواهید داشت.

 

 امام(ره ) فرمود: سعیدی! چی می گویی؟! به خدا قسم اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بایستند، چون من این راه را حق یافته ام، از پای نخواهم نشست”‌ این دیدار و این سخنان امام تاثیری عظیم بر روحی مبارز و حقیقت جوی شهید نهاد و چنان که خود ایشان نقل میکنند: “ با سخنان امام چنان دلگرم شدم که روح تازه ای در وجودم دمیده شد و ایمان بیشتری به قیام و حرکت امام پیدا کردم”‌

 

و این گونه بو د که زمانیکه پس از تبعید امام (ره ) در آبان 1343، هنگامی که می بایست چراغ مبارزه علیه رپیم خاموش نگردد مجاهدین ایثار گری نظیر آیت الله سید محمد رضا سعیدی جانانه در راه ادامه نهضت کوشیدند و در این راه از هیچ چیزی حتی بذل جان دریغ نورزیدند.

 

پس از تبعید امام(ره )، آیت الله سعیدی به دنبال تلاشهای پیگیری که جهت معرفی امام (ره) و نهضت پربرکتش داشت، هجرتی به عراق کرد و در آنجا جلساتی تشکیل داد و نهضت حضرت امام(ره )و شخصیت والای روحانی او را تشریح نمود و تلاش و خدمات او بود که زمینه های استقبال از امام را فراهم ساخت.

 

اما پس از مدتی و با صلاحدید حضرت امام(ره) به عنوان امام جماعت مسجد موسی بن جعفر (ع) در تهران برگزیده شد و این مسجد را به سنگری برای مبارزه علیه رژیم قرارداده در این مکان مقدس به تربیت جوانان انقلابی پرداخت.

 

 از اهم فعالیتهای فرهنگی و تبلیغی ایشان در این دوره ترجمه رساله امر به معروف و نهی از منکر امام (ره) از کتاب تحریر الوسیله و چاپ و نشر آن در میان جوانان بود.

 

 همچنین آن شهید بزرگوار نوارهای امام (ره) را در نجف تحت عنوان “ولایت فقیه”‌ چاپ و تکثیر کرد.

 

این اقدامات در نشر دیدگاه ها و اهداف رهبر نهضت اسلامی امام خمینی، تاثیری شگرف داشت. این فعالیتهای آن شهید بزرگوار در کنار اقداماتی چون هشدار جدی ایشان نسبت به سرمایه گذاری “کنسرسیوم آمریکایی”‌ که از آن به عنوان گام مکمل کاپیتولاسیون یاد می شود سبب گردید تا ایشان بارها توسط ساواک دستگیر، زندانی و ممنوع المنبر شود، با ادامه و تشدید فعالیتهای شهید سعیدی ایشان توسط نیرهای امنیتی دستگیر و تحت شکنجه قرار گرفت.

 

 شدت شکنجه ها به حدی بود که تنها پس از چند روز بعد از دستگیری در زندان در تاریخ بیست و یکم خرداد ماه 1349 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.(1)

 

در اینجا گوشه ای از خاطرات و نکات برجسته زندگی آن شهید بزرگوار را از زبان فرزندشان خدمت شما خواننده گرامی تقدیم می کنیم.

 

شهید ایت الله سعیدی، به قرآن و معارف قرآنی اهتمام خاصی داشتند و پیوسته با قرآن مأنوس بودند و به همین جهت یک قرآن با خط بسیار خوب همراهشان همیشه بود و بعد از آنکه ایشان برای آخرین بار دستگیر می شوند و پی می برند که می خواهند کار او را تمام کنند و او را به شهادت برسانند، وصیتنامه بسیار مختصری را پشت جلد قرآنشان می نویسند.

 

 از جمله نکات این وصیتنامه این است من راضی نیستم برای من خرج بکنید. اگر مجلسی می گیرید، مسائل شرعی را برای مردم بیان کنید. سپس به فرزندان خود می گویند از ایات 152 تا 157 از سورة دوم غفلت نورزند.

 

به هر حال این وصیتنامه را امضا می کنند و ساواک هم متوجه نمی شود و قرآن را به خانواده ایشان می دهند . ما هم می دانستیم که ایشان را شهید کردند.

 

علمای بزرگ مثل ایت الله شهید مطهری، شهید مفتح، مرحوم ایت الله طالقانی و دیگر علما و بزرگان در منزل ما جمع شده بودند و خیلی دوست داشتند که بدانند ایشان را شهید نموده اند.

 

برای اثبات این امر به دنبال سندی می گشتند؛ تا اینکه مرحوم شهید آیت الله مطهری می فرمایند اگر وصیتنامه ای هست، بیاورید. ما هم گفتیم وصیتنامة مختصری ایشان روی جلد قرآن نوشته اند.

 

 ایشان با شهید مفتح وصیتنامه را مطالعه می فرمایند؛ تا اینکه به این نکته می رسند که از ایات 152 تا 157 غفلت نورزید.در قسمتی از این ایات آمده: « وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یقْتَلُ فی سَبیلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْیاءٌ وَ لکِنْ لا تَشْعُرُونَ» بقره/154.

 

وقتی به اینجا می رسند، شروع به گریه کردن می کنند و مطمئن می شوند که او را شهید کرده اند و آن گاه سرشان را روی دوش همدیگر می گذارند با صدای بلند گریه می کنند.

 

 البته راههای دیگری هم برای پی بردن به شهادت ایت الله سعیدی وجود داشت؛ مثلاً سلولهای مرحوم شهید ایت الله فاضلی و یکی از ملی گرایان، نزدیک سلول ایشان بود. آنها نقل کرده اند که ناگهان برقها را قطع کردند و فریادی از سلول پدر شما شنیده شد.

 

 سپس برقها را روشن و درهای سلولها را باز کردند. بعد ما رفتیم و دیدیم که جنازه ی شهید سعیدی روی زمین افتاده و عمامه ایشان داخل دهان است. به وسیله عمامه او را خفه کرده بودند.

 

حلقه انس:

 

ما از قدیم در خانه مان جلسات قرآن داشتیم و مرحوم شهید مشوق این کار بودند. ایشان در مسجد هم برای جوانها و نوجوانها برنامه های قرآنی داشتند و با اینکه در آن موقع از جهت مادی در مضیقه بودند، برای آنها جایزه های خیلی خوبی تهیه می کردند؛ مثلاً در آن زمان ساعت، خیلی ارزش داشت و او به عنوان جایزه ساعت می داد.

 

شهید سعیدی بسیار تأکید داشتند که اگر هفته دیگر ببینم شما پیشرفت کرده اید، جلسه را ادامه می دهم و توجه داشتند که جوانها حتماً کار کنند و پیشرفت داشته باشند. خود من شاهد بودم که چگونه جوانها می آمدند و دور ایشان حلقه می زدند، مخصوصاً در ایام عزاداریها با آنها عزاداری می نمودند.

 

ایشان می رفتند پایین مجلس و با بچه ها عزاداری می کردند و پیوسته می فرمودند که به این جوانها خیلی بها بدهید که آنها ستون فقرات این جامعه هستند.

 

هدیه حفظ قرآن:

 

شهید سعیدی علاقه وافری به حفظ قرآن داشتند. از ایشان نقل شده آن زمان که امام جماعت یکی از مساجد بودند، شخصی برای درخواست کمک نزد ایشان می اید، ایشان می فرمایند: اگر کل قرآن را حفظ نمایید، خانه مسکونی خود را به عنوان هدیه به شما خواهم داد.

 

چکیده ای از زندگانی شهید:

ولادت: 1308 ـ مشهد

تحصیلات: اجتهاد

 

برخی از فعالیتهای شاخص:

 

 فعالیت مؤثر در بسیج علما و مراجع جهت آزادی حضرت امام از زندان در سال 1341

دستگیری در سال 1342 به دنبال مبارزات پیگیر در شروع نهضت اسلامی

 

امام جماعت مسجد موسی ابن جعفر علیه السلام از سوی امام خمینی رحمه الله

ممنوع المنبر شدن از سوی رژیم شاه به دنبال فعالیتهای روشنگرانه در مسجد موسی بن جعفر علیه السلام

 

زندانی شدن به مدت 61 روز به دنبال سخنرانی علیه رژیم اشغالگر قدس

دستگیری و انتقال به زندان قزل قلعه در پی صدور اعلامیه و مخالفت با سرمایه گذاری آمریکاییها در سال 1349

شهادت: 1349/3/20 ـ زندان ساواک تهران  (2)

 

پیام شهید دربارة حضرت امام خمینی (ره): 

آیت الله سعیدی علاقه و ارادت خاصی نسبت به حضرت امام خمینی (ره) داشت. دربارة امام (ره) گفته بود:« به خدا سوگند اگر مرا بکشید و خونم را بر زمین بریزید، در هر قطره ی خونم نام مقدس خمینی را خواهید یافت.»

 

« حضرت امام شبیه‌ترین عالمان نسبت به ولی‌الله، امام زمان علیه السلام و آباء طاهرینش می باشد.»

 

« مرا بگیرید و به بند و حبس کشید تا آن‌وقت از من سلب مسئوولیت شود، چه اگر آزاد باشم فریاد می زنم، حقایق را می گویم و افشاگری می کنم.

 

 من این لباس را پوشیده‌ام و از بیت المال امرار معاش می کنم که پاسدار اسلام و وفادار به رهبرم، امام خمینی باشم ..... بنابراین باید فریاد بزنم و جز این چاره‌ای ندارم» (3)

 

اعلامیه امام درباره آیت الله سعیدی:

 

... این تنها سعیدی نیست كه با این وضع اسف انگیز درگوشه زندان از پای در می‌آید بلكه چه بسا افراد مظلوم و بی‌گناه به جرم حقگویی در سیاهچال‌های زندان مورد ضرب و شتم و شكنجه‌های وحشیانه و رفتار غیر انسانی قرار می‌گیرند.

 

 اینجانب كراراً خطر دولت اسراییل و عمال آن را به ملت گوشزد كردم كه باید مقاومت منفی كنند و از معامله با آنها احتراز جویند. اكنون راه را برای مصیبت بزرگتری باز كرده‌اند و ملت را به اسارت سرمایه‌داران می‌خواهند، درآوردند.

 

من قتل فجیع این سید بزرگوار و عالم فداكار را كه برای حفظ مصالح مسلمین و خدمت به اسلام جان خود را هدیه نمودند، به ملت ایران تعزیت می‌گویم و از خداوند متعال رفع شر دستگاه جبار و عمال كثیف استعمار را مسألت می‌نمایم.

 

وصیت نامه شهید:

 

بسم الله الرحمن الرحیم
 

وصیتنامه من سید محمد رضا سعیدی خراسانی:

پسران من همگی اهل علم و تبلیغ برای خدا شوید. دختران من به شوهر اهل علم و تبلیغ همسر شوید. در زندگی با هم متحد باشید و برای دنیا با هم اختلاف نكنید. همگی حق مادر را رعایت كنید و جنازه مرا در قم دفن كنید و مرا دعا كنید ...

 

هر كس كه می‌خواهد زحمت فاتحه خواندن برایم بكشد، بگویید در عوض یك مسأله یاد بگیرد و عمل كند. هر كس به من بدهكار است، من كه صورت ندارم، اگر تا آخر عمرش نتوانست بپردازد، بری الزمه است. (4)


منابع:

1.      پایگاه حوزه

2.      2. پایگاه افتاب - حجت الله کریمی

3.      منبع : روزها و رویدادها / جلد اول/ ص 473

4.      3. منبع: سایت شهید آوینی

الگوی تلاش:

الگوی تلاش:

الگوی تلاش

اشاره:

 

حضرت آیت‏اللّه شهید سید مهدى حكیم (ره) از مردان واقعی و راستینی است، كه در تمام دوره حیات پربرکت و پربارش، رایحه ایمان و جهاد در جهت بارور كردن اندیشه دینى در جامعه‏اى اسلامى، از وجودش مى‏تراوید.

 

این دانشمند جوان و درد آشنا، با رفتار و مقاومتش مى‏خواست تا پیكار علیه استعمار و استبداد را بیاموزد. در زندگى سراسر جهاد و هجرت خویش مى‏كوشید تا حریم امنى را براى بالندگى افكار ملت اسلامى بسازد.

 

شایستگى‏ها و اندیشه‏هاى ژرف او كه از زلال دین سیراب گشته بود، در وادى خدمت به فرهنگ و سیاست جارى گشت. او با 30 سال رنج دورى از وطن در كنار دیگر مجاهدان خستگى‏ناپذیر، به صیانت از مرزهاى اعتقادى پرداخت.

 

ایشان به دور از علائق ملى و نژادى، تلاش‏هاى فرهنگى و سیاسى را، بُعدى فرا ملیتى بخشید. وى با شركت در مجامع فرهنگى و سیاسى جهان مُنادى اسلام راستین بود و بالاخره شمع وجودش براى روشنى بخشیدن به گمشده‏هاى راه دین ذوب شد و همانند اجداد طاهرینش در خون خویش غلطید و نویدبخش فرداهاى روشنى، براى دوستداران اسلام گردید.

 

ولادت:

 

تاریخ حیات بشرى هنوز صفحه زرّین قرن بیستم را نگشوده بود، كه ستاره‏اى با طلوع خویش درخشید و كانون عالم پرورى را با نورافشانى خود، لبریز شادى ساخت. حضرت آیت‏اللّه شهید سید مهدى حكیم (ره) در تاریخ 1314 قمری در خانواده مرجعیت دینى نجف اشرف، دیده به جهان گشود و چشمان پدر و مادر خود را فروغى دوباره بخشید.

 

پدر بزرگوارش حضرت آیت‏اللّه العظمى سید محسن حكیم (ره) و مادرش بانو فُوزیه، فرزند حاج حسن البشرى لبنانى بود.

 

پدر به پاس احترام به حضرت مهدى موعود، نام فرزندش را مهدى نهاد و مادر وى، او را در آغوش محبت فشرد و از شوق ولادتش اشك خوشحالى فشاند.

 

از تبار پاكان‏:

 

سلسله نسب آیت‏اللّه سید مهدى حكیم (ره) به سادات طباطبایى مى‏رسد كه به امام حسن مجتبى (ع) منتهى مى‏شود. پدر بزرگوارش نیز حضرت آیت‏اللّه العظمى سید محسن حكیم است كه به حق اسوه تقوى و شجاعت و دلسوز نسبت به دین و جامعه بود و لحظه ای در دفاع از دین و آیین پیامبر و امامان علیهم السلام درنگ نکرد.

 

سلسله خانوادگى این فقید سعید را از آن رو «حكیم» مى‏نامند كه جدّش امیر على فرزند سید بن مراد، طبیب عصر خود بوده، سید بن مراد در آن زمان تنها طبیب نجف محسوب مى‏شده است و طبیب را نیز در آن زمان، حكیم مى‏گفتند. از این جهت این خانواده به «حكیم» شهره شدند.

 

تحصیل‏:

 

حضرت آیت‏اللّه شهید سید مهدى حكیم (ره) دوران کودکی را در آغوش پر محبت پدرى عالم و مادرى متدیّن، سپرى كرد و هر روز با واقعیت‏هاى زندگى بیشتر آشنا مى‏شد.

 

پدرش مرحوم حكیم وى را به یكى از مكتب خانه‏هاى نجف اشرف فرستاد. وى با استعداد خارق العاده و سرشارى كه داشت، به زودى خواندن و نوشتن را فرا گرفت. ایشان تكالیف دینى و تعدادى از خطبه‏هاى نهج البلاغه و اشعار سید حمیرى - كه در باب مدح اهلبیت (ع) سروده بود.- را نزد پدرش آموخت و با مكتب امامت آشنا گردید.

 

حضرت آیت‏اللّه شهید سید مهدى حكیم (ره) مقدمات خواندن و نوشتن را در یكى از مكتب‏خانه‏هاى علمى نجف اشرف آموخت، و مقدمات حوزه را نزد شیخ محمد تقى الفقیه؛ منطق، اصول و فقه در سطح عالى را نزد آیات عظام سید محمد و سید احمد حكیم،  خارج اصول و فقه را نزد آیات عظام خوئى، شهید سید باقر صدر و شیخ حسین حلّى - رحمهم اللّه فرا گرفت و سرانجام از چهره‏هاى ممتاز و پرافتخار حوزه علمیه نجف اشرف گردید.

 

به سوى شهادت:

 

در سال 1368 جبهه ملى - اسلامى سودان از آیت‏اللّه سید مهدى حكیم (ره) دعوت کرد تا در كنفرانسى كه براى دومین بار، در خارطوم پایتخت سودان، برگزار مى‏گردد، شركت كند.

این دعوت از طریق دكتر سعید محمد، رئیس تحریر مجله العالم، صورت گرفت. اما شهید حكیم (ره) متأسفانه به موقع موفق به اخذ جواز ورود به خاك سودان نشد و روز بعد لندن را به قصد خارطوم ترك كرد و در هتل هِیلتون اطاق شماره 153 اقامت گزید.

 

بعثى‏ها از ورود شهید حكیم (ره) به خاك سودان اطلاع یافتند و درصدد طراحى ترور وى برآمدند. بعثى‏ها از آن جهت محیط سودان را مناسب كار خود دانستند كه اولاً، سودان رابطه خوبى با دولت مستکبر و خودکامه عراق داشت و ثانیاً وجود حزب بعث و نفوذ او در تشكیلات دولت سودان به خصوص وجود حزب بعث سودان، زمینه خوبى در انجام ترور بود.

 

یكى از بستگان ایشان در مورد چگونگى ورود آیت‏اللّه حكیم (ره) به خاك سودان چنین اظهار مى‏دارد:

«ساعت 2 نصف شب جمعه 1368 وارد فرودگاه خارطوم شدیم. مورد استقبال یكى از برادران قرار گرفته، به وسیله ماشین او به هتل هیلتون انتقال یافتیم و در اطاق شماره 153 سكنى گزیدیم. بنا شد صبح روز جمعه ساعت 9 در دومین جلسه كنفرانس شركت كنیم.

 

 متأسفانه جهت انتقال ما به كنفرانس در زمان مقرر نیامدند. ساعت از 9 گذشت كه شخصى به نام عباس ابراهیم النّور كه خود را عضو جبهه ملى - اسلامى سودان مى‏دانست، آمد و گفت: اكنون دیر شده و بهتر است در جلسه بعد از ظهر امروز شركت كنید. باز هم طبق معمول خبرى از كسى نشد.

 

تا ساعت 6 عصر هم بدین منوال گذشت. شخص دیگرى آمد و خود را از مجله العالم معرفى كرد. او هم پس از صحبت‏هاى لازم مارا ترك نمود.

 

من و سید مهدى حكیم (ره) در سالن هتل نشسته بودیم و منتظر رفتن در كنفرانس بودیم. دو نفر عراقى، چند مترى ما روى صندلى نشستند و از گارسون غذا خواستند و بدون تناول، وقت گذرانى مى‏كردند و در واقع سید حكیم را شناسایى مى‏كردند.

ما پس از مدتى به اطاق مراجعت و استراحت نمودیم و فردا صبح هم به شكل روزهاى پیشین ما را سركار گذاشتند. كنفرانس لحظه‏هاى پایانى خود را طى مى‏كرد و ما با پایان یافتن آن بدون شركت در كنفرانس، تصمیم گرفتیم با حسن ترابى دبیر كل جبهه ملّى - اسلامى سودان ملاقات كنیم. در شب یكشنبه 1368  براى ملاقات وى وارد منزلش شدیم و پیرامون مسائل جارى عراق، مسئله سیاسى فلسطین و مسئله مخالفین عراق صحبت‏هایى به میان آمد. پس از اتمام مذاكرات به هتل برگشتیم.

 

شهید سید مهدى (ره) رفت كه كلید از هتل‏دار بگیرد، در همان حال چند نفر عراقى مشكوك، آیت‏اللّه شهید (ره) را تحت نظر داشتند. من نیز رفتم تا كلید اطاق را از مسئول هتل بگیرم. 20 ثانیه نگذشته بود كه صداى شلیك گلوله شنیده شد. برگشتم دیدم كه سید مظلوم نقش بر زمین شده است. خواستم حركتى كنم كه مهاجمین همه را تهدید نمودند و تیراندازى هوایى نمودند.

 

 پس از آن، همه روى زمین دراز كشیدند و تروریست‏ها پس از شلیك چهار گلوله هوایى، صحنه را ترك كردند و 15 دقیقه پس از متوارى شدن قاتلین، نیروهاى امنیتى سودان رسیدند. بدن غرقه در خون شهید حكیم را به بیمارستان منتقل نمودند و به بازجویى از ساكنین هتل پرداختند.

 

میثاق با خون شهید (ره):

 

پیكر آغشته به خون شهید به بیمارستان منتقل شد، اما روح پاكش به ملكوت اعلى پیوست. آرى، او رفت تا درد دل شیعیان را به جد بزرگوارش باز گوید.

 

 پس از پخش خبر شهادت ایشان از رسانه‏هاى تبلیغاتى جهان، هیئتى از مجلس اعلاى انقلاب اسلامى و وزارت خارجه جمهورى اسلامى ایران، عازم سودان شدند و از كشور سودان نیز وزیر كشور، وزیر دادگسترى و مسئولین جبهه ملّى - اسلامى سودان، در كنار جسد مطهر شهید گرد آمدند.

 

 پس از قرائت فاتحه، حسن ترابى خطاب به آن شهید، چنین گفت:

 

«این فقید سعید، شخصیت بزرگى در وطن خود بود، بزرگى او به بزرگى اسلام بود. شهادت وى با این وضع و با چنین شرایطى بزرگى‏اش را نشان مى‏دهد. با هر قطره‏اى ازخون این شهید، صدایى به عالم بلند مى‏شود. این شهید براى ما مهمان بود و هر مهمانى نسبت به ما حقوقى دارد كه ما آن را انجام ندادیم. این فاجعه در واقع یك بحران سیاسى و اهانت به كشور سودان است.»

 

نخست وزیر سودان نیز خطاب به پیكر شهید، چنین گفت:

«من همدردى خود و مردم سودان را درباره این فاجعه، اعلام مى‏دارم. سودان چنین جنایتى را در تاریخ معاصر خود كمتر دیده است... خداوند روح او را با انبیاء و شهداء راستین محشور نماید.»

 

تشییع پیكر:

 

روز پنجشنبه 1368 پیكر شهید با حضور شخصیت‏هاى سیاسى - نظامى سودان همانند، وزیر كشور، وزیر دادگسترى و رئیس جبهه ملى - اسلامى، از خارطوم تا تهران تشییع شد و ساعت 3 بعد از ظهر همان روز، وارد فرودگاه مهر آباد گردید. روز شنبه 1368 نیز دوباره پیكر او را، یارانش با حضور تعدادى از مسئولین جمهورى اسلامى ایران، برادرش آیت‏اللّه سید باقر حكیم و شخصیت‏هاى علمى و سیاسى عراق تشییع كردند.

 

تشییع پیكر پاك او با پخش سرود نظامى جمهورى اسلامى ایران، از مسجد ارك تهران آغاز شد و تا تقاطع شهید مصطفى خمینى (ره) ادامه یافت،

 

و پس از آن پیكر شریفش را به سوى شهر مقدس قم حركت دادند و با همراهى حدود 100 اتومبیل بدن شهید را در ساعت 3 عصر روز شنبه 1368 به قم رساندند و در میان انبوه جمعیت كه به انتظار ورود پیكر شهید بودند، تشییع و پس از عزادارى كم‏نظیرى بدن مطهّر آن رادمرد را در كنار بارگاه ملكوتى فاطمه معصومه (س) و مزار شهید محراب، آیت‏اللّه مدنى، در مسجد بالاسر، به خاك سپردند. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.


منبع :

کتاب ستارگان حرم

حدیث عشق :

شهید حسن باقری به روایت همسرشان

از جمله ویژگی های خاص دفاع مقدسمون این بود که کسانی رو پرورش داد و بعد پرچم فرماندهی و علمداری رو بهشون سپرد که در عین جوانی دنیایی از تجربه و پختگی داشتند. با یه سیر تو زندگی فرماندهان جنگمون یه وِیژگی مشترک رو میشه تو اکثرشون دید و اون اینکه اکثرا جوان بودند. امام(ره) با اعتقاد کامل به جوانهای مخلص و خودساخته، میدون داد تا در مقابل کوهی از مدالهای فلزی ژنرالهای عراقی و ... ادعاهای پوشالی شون رو نقش بر آب کنند و با کمترین امکانات کارهایی کنند که هنوز که هنوزه انگشت حیرت نظامیان کارکشته ی جهان بر دهانشون بمونه. همون کاری که تا سالهای سال خیلی از خبره های تاکتیک های نظامی جهان دنبال نقشه و نحوه عملیات کربلای پنج و والفجر هشت و خیبر و ... بودند و هستند. از جمله اون جوانهایی که به اعتقاد حضرت روح الله(ره) پاسخ داد شهید حسن باقریه. اعجوبه ی اطلاعاتی کشورمون تو جنگ تحمیلی. کسیکه تو سنین 25 - 26 سالگی طراح خیلی از کارهای عظیم تاکتیکی ما تو جنگ تحمیلی بود. حالا که ایام شهادت اون سردار بی بدیله مناسب دیدیم که به برخی از زوایایی ناپیدای زندگی این شهید بزرگوار بپردازیم از نگاه همسر بزرگوارشون....
و این فرازهایی از زندگی سراسر نور شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری) است به روایت همسرشون: 

 

خانم داعی پور، شنیده ایم شما روزهای اول جنگ در دبیرستان نظام وفای اهواز مسئولیت یک ستاد را به عهده داشتید. درباره کارهای این ستاد برای ما بگویید.
ــ آن روزها، اهواز به خاطر شروع جنگ وضعیت عادی نداشت. تقریبا چیزی سر جای خودش نبود. ارتش و سپاه درگیر بودند و توجهی به حضور زنان در این شهر هم نمی شد. با کمک شهید علم الهدی به خاطر احساس ضرورت این ستاد را تشکیل دادیم.
این ستاد نامی هم داشت ؟
ــ بله! نام «ستاد مقاومت خواهران پاسدار انقلاب اسلامی» را برای آن انتخاب کردیم. می خواستیم به نوعی وابستگی خودمان را به سپاه نشان دهیم و در عین حال نام مستقلی از تشکیلات سپاه داشته باشیم.
اولین کارهایی که کردید به خاطر دارید؟
ــ ما با همکاری ستاد خبری سپاه آخرین و تازه ترین خبرها و تحولات جنگ را می گرفتیم، آن ها را تکثیر می کردیم و خواهران ما این خبرها را سر خیابان ها و محل هایی که رفت و آمد بیشتری بود می چسباندند. تعدادی از همین خبرها هم سهم پایگاه هایی بود که در مساجد زده بودیم البته سعی می کردیم اخبار مثبت را به مردم بدهیم تا روحیه بگیرند زیرا در شرایط دشواری قرار داشتیم. عراق سی ــ چهل کیلومتر بیشتر با ما فاصله نداشت.
با کارهای شما مخالفت هایی هم در سطوح مختلف دستگاههای نظامی و اجرایی می شد؟
ــ بسیار زیاد. حتی تا مرحله ای که قرار شد زنان، اهواز را تخلیه کنند؛ مخصوصاً بعد از دومین موشکی که عراق به اهواز شلیک کرد. آنان می گفتند اهواز یک شهر نظامی است و نباید زنان در این چنین شهری باشند بعضی از خانواده ها مانده بودند چون فرزندانشان در جبهه ها بودند. بعضی از خواهرهایی که از ستاد ما بودند خانواده شان شهر را ترک کرده بودند و اینان شبانه روز در ستاد بودند.
در همین روزها بود که رسما در نماز جمعه اعلام شد که خانم ها باید شهر را تخلیه کنند. تصادفا گروهی از دفتر حضرت امام آن روزها به اهواز آمده بودند که معروف بودند به شاخه نظامی دفتر حضرت امام. من از فرصت استفاده کردم و مساله خروج زنان را با یکی از آقایان مطرح و تقاضا کردم که از امام بپرسند که تکلیف ما در این شرایط چیست؟ ایشان هم بزرگواری کردند و بلافاصله پس از دیدار با حضرت امام تلفنی به من اطلاع دادند که امام فرموده اند دفاع بر همه واجب است، زن و مرد باید دفاع کنند، اذن ولی هم لازم نیست. امام فرموده بودند باید بمانند، دفاع بر آنان واجب است تا جایی که احتمال اسارت نرود. یعنی به محض اینکه احتمال اسارت برای شان پیش آمد باید شهر را ترک کنند.
درباره شهید علم الهدی هم بگویید.
ــ راه اندازی این ستاد به کمک ایشان بود. اصلا تشکیلاتی در خوزستان نبود که علم الهدی یک پای ماجرای آن نباشد. با کمک ایشان بود که اولین بیانیه اعلام موجودیت ستاد ما روز هفتم مهر ماه سال 1359 از رادیو اهواز خوانده شد. ایشان سن زیادی نداشت اما به نظر من دنیایی بود از تجربه، علم و ایمان و اخلاص.
از آشنایی تان با شهید افشردی بگویید .
ــ من مایل نبودم توی ستاد بحثی از ازدواج پیش بیاید. ما همه توان خود را روی مسائل جنگ گذاشته بودیم که ارتباط جدی با متن جنگ داشت. یعنی همان موضوع هایی که برایتان گفتم .
یک روز، یکی از دوستانم که به تازگی ازدواج کرده بود به من گفت همسرم دوستی از برادرهای سپاه دارد که می خواهیم برای ازدواج او را به شما معرفی کنیم . من این حرف را جدی نگرفتم چون اصلا آمادگی اش را نداشتم؛ هم به دلیل مسئولیت های کاری، هم به این علت که مسأله ازدواج هنوز برایم اهمیت پیدا نکرده بود. دیگر اینکه خانواده ام در اهواز نبودند و من شبانه روزی در ستاد می ماندم. در این شرایط نمی توانستم مسئولیت های یک زندگی جدید را بپذیرم.
چطور شد برای ازدواج راضی شدید؟
ــ خیلی ساده. فقط با یک استخاره که خوب آمد.
یک روز به همراه همین دوستی که پیشنهاد ازدواج را با من مطرح کرده بود، در خیابان امام خمینی اهواز مشغول خرید بودیم. در همین لحظه ها شهر مورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت. احساس کردم خیلی نزدیک است. انگار بغل گوشمان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خمپاره آمدیم. به گمانم خیابان کاوه بود. وقتی رسیدیم مجروحی را کف یک وانت دیدم که بر اثر انفجار همین خمپاره روده هایش بیرون ریخته بود. یک جیپ هم در آتش می سوخت. موج انفجار و ترکش های بزرگ و کوچک، کرکره مغازه ها را از جا کنده بود. چرخ میوه فروش ها با همه میوه هایش واژگون شده و کف پیاده رو را رنگ کرده بود.
جسد مردی را دیدم که رویش پارچه مندرسی کشیده بودند و پاهایش بیرون بود. از دمپایی هایش فهمیدم اهوازی است و در همین شهر و زیر همین گلوله های کشنده زندگی می کند. با خودم فکر کردم لابد او هم پدرخانواده ای است و برای خرید مایحتاج روزانه اینجا آمده است. او با زندگیش در اهواز جنگ را به هیچ گرفته است. پس می توان زیر آتش هم زندگی کرد و حتی جان داد تا دیگران زیر آسمان همین شهر آسوده تر زندگی کنند.
وقتی از کنار چهره های بهت زده مردم در این خیابان سوخته گذشتم و به طرف ستاد آمدم احساس کردم به خاطر همین ساده بودن معنای زندگی و مرگ است که می توان ازدواج را به عنوان مرحله ای از زندگی نگریست. به یاد حرف های دوستم افتادم که گفته بود؛ آقای باقری از بچه های سپاه است و همه وقتش در جبهه می گذرد و هر آن در معرض شهادت است.
صحنه ها ی آن روز خیابان کاوه برای من درس بود؛ درسی که باید دیر یا زود آن را می آموختم و عمل می کردم. وقتی به همراه دوستم به ستاد می آمدیم، به چیزی جز زندگی در این شهر پر خطر فکر نمی کردم حتی یک زندگی جدید با کسی که ممکن است فردا در کنارم نباشد. من تصمیم خودم را گرفته بودم. باید آتش این جنگ را با شروع یک زندگی تازه تحقیر میکردم. به همین خاطربه دوستم گفتم؛ راستی آن پاسداری که قرار بود به من معرفی کنی اسمش چه بود؟ کمی جا خورد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
ــ به او حسن باقری می گویند، ولی نام اصلی اش غلامحسین افشردی است.
از اولین ملاقاتتان با ایشان بگویید.
ــ اولین ملاقات ما در خانه همین دوستم بود. روز های آخر ماه مبارک رمضان بود.
یادتان مانده چه روزی بود؟
ــ به نظرم اوایل مردادماه سال بود 1360بود و آن روزها اهواز چه گرمایی داشت! دو ساعت مانده به افطار وضو گرفتم. دو رکعت نماز خواندم و رو به خدا گفتم: خودت از نیت من با خبری. آن طور که صلاح می دانی این کار را به سرانجام برسان!
از اولین جمله هایی که رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟
ــ اول ایشان حرف زدند. گفتند: «اسم من حسن باقری نیست. من غلامحسین افشردی هستم. به خاطر این که از نیروی اطلاعاتی جنگ هستم مرا به نام حسن باقری می شناسند. » این اولین صداقتی بود که از ایشان دیدم و روی من خیلی اثر گذاشت. در صدای پخته اش رو راستی موج می زد.
من هم از علاقه ام به کار در ستاد جنگ گفتم. گفتم در این شرایط و تا زمانیکه جنگ هست باید کارکنم. نمی خواهم چیزی مانع حضورم در کار جنگ باشد. اعتقاد زیادی هم به این ندارم که حضور زن فقط در خانه خلاصه شود.
پاسخ ایشان چه بود؟
ــ واقع امر این بود که ایشان بالاتر از اینهایی که من گفتم می دید. به من گفت: « شما حتی نباید خودتان را محدود به این جنگ بکنید. انقلاب موقعیتی پیش آورده است که زن باید جایگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهای بزرگ تری فکر کنید.»
احساس من این بود که ایشان این حرف ها را از روی اعتقاد می گفت. من در میان این حرف ها دوباره امواج آن صداقت را دیدم.
این اولین دیدار با چه نتیجه ای تمام شد؟
ـ ایشان مسائل کلی تری هم مطرح کردند و یادم هست که روی مسائل اخلاقی خیلی تکیه داشت. حرف های ما با اشاره صاحبخانه که حالا وقت افطار است تمام شد.
تا جایی که به خاطر دارم ایشان اهل نوشتن بود. آیا درباره زندگی مشترکتان هم چیزی نوشته است؟
ــ من این یادداشت ها را بعد از شهادت ایشان دیدم. این دفترچه کاملا شخصی و خصوصی است که تا به حال آن را به کسی نداده ام. ایشان در یادداشت هاشان به قدری ظریف آن دو جلسه را تجزیه و تحلیل کرده بودند که من بار دیگر به تدبیر و پختگی ایشان ایمان آوردم. ایشان در یادداشت هایش به این نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به این جلسه ها آمده و همه ی کارها را به خدا واگذار کرده است. حتی شخصیت مرا هم بر اساس حرف هایم تحلیل کرده بود. و این تحلیل چقدر دقیق بود.
یادداشت های نظامی هم داشتند؟
ــ بله! من همه ی آن ها را در اختیار اطلاعات جنگ سپاه قرار دادم. این روزنامه نویسی یکی از خصلت های خوب ایشان بود که از دوران نوجوانی، اتفاقاتی که در روز با آن رو به رو می شد می نوشت. این دفترچه ها خیلی پربار و ارزشمند است.
بعد از جلسه دوم این پیوند قطعی شد؟
ــ یک روز تلفنی به من گفتند که از نظر من مطلب دیگری نمانده است. با توکل به خدا من اعلام آمادگی می کنم. من دوباره استخاره کردم. خوب آمد. در واقع هر دو با تجربه همین دو جلسه واگذار کردیم به خدا! قرار شد بیاییم تهران و خانواده ها مراسم معمول را جاری کنند. اما دلم می خواست صیغه ی محرمیت خوانده شود و نمی دانستم چطور به ایشان بگویم. جالب این که ایشان هم مایل بودند این صیغه خوانده شود.
خانواده شما مطلع بودند؟
ــ بله! من به مادرم همه ی مسائل را گفته بودم. فقط وظیفه ایشان را باز نکردم و گفتم دانشجوی اعزامی از تهران است و گفتم که می خواهم صیغه محرمیت بخوانیم که برای رفت وآمد به تهران مشکل نداشته باشیم.
صیغه ی محرمیت را چه کسی خواند؟
ــ رفتیم پیش آقای موسوی جزایری، امام جمعه اهواز و ایشان صیغه ی یک ماهه برای ما خواندند. همان جا بود که من به طور کامل ایشان را دیدم. تا آن روز به ظاهرش دقیق نشده بودم. چهره ای لطیف،معصومانه و جوان داشت و زیر این چهره یک پختگی نهفته بود که من آن را باور داشتم.
آمدید تهران؟
ــ آن روزها مصادف بود با چهلمین روز شهادت شهید بهشتی و شهدای انفجار حزب. قبل از فاجعه هفتم تیر شهید بهشتی و همسر گرامی شان به اهواز آمده بودند و ما به دیدن ایشان رفته بودیم. علاقه و الفت زیادی در دل ما نسبت به ایشان پیدا شده بود. قرار بود دوستان ستاد برای مراسم چهلم به تهران بیایند. این فرصت خوبی بود که من هم به تهران بیایم. یادم هست در این سفر آقای صادق آهنگران هم با ما آمدند. در آنجا بود که من به یکی از همکارانم گفتم که من در تهران از شما جدا می شوم چون قرار است عقد کنم! او خیلی جا خورد.
آمدم خانه. مادرم به راحتی نمی توانست داستان ازدواج مرا بپذیرد. خب، کمی طبیعی بود چون آن ها داماد خودشان را تا آن روز ندیده بودند. یکی- دو روز بعد آقای باقری و خانواده شان آمدند خانه ما. آقای باقری با نهایت احترام گفتند کاری که ما کردیم اصلا قصد بی احترامی به خانواده ها نبود. بلکه به یک توافق رسیدیم ولی باز هم نظر خانواده ها محترم هست. الان هم هر چه دو خانواده بگویند ما قبول می کنیم.
خانواده شما نظری داشتند؟
ــ دلواپسی مادرم طبیعی بود.اما وقتی خانواده آقای باقری رفتند، به مادرم گفتم: «حرفی نزدید؛ شما که نگران بودید؟» مادرم جواب داد: «نمی دانم! همین که پایش را به خانه ی ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم و دیگرحرفی برای گفتن نداشتم.»
بعد از عقد برگشتید اهواز؟
ــ بله! البته یکی- دو میهمانی ساده هم آقای باقری در خانه شان دادند. همین خانه ای که در میدان خراسان است. اقوام و دوستانش آمدند. بیشتر مساله آشنایی بود.
خرید عروسی هم داشتید؟
مادر آقای باقری اصرار زیادی برای خرید داشت، چون پسر بزرگش را داماد می کرد. طبیعی بود که علاقه مندی های خاص خودش را داشت. خرید هم سنت است. ما با این کار احترام مادر ایشان را به جای می آوردیم ولی به خاطر روحیه خودمان خیلی مایل به خرید نبودیم. هر طوری بود سر از بازار تهران در آوردیم. یک کفش خریدیم و یک حلقه به قیمت 630 تومان. واقع امر این بود که برای خرید احساس نیاز نمی کردیم. فردای خرید آمدیم اهواز .

 

شما در مرحله ای از جنگ به تهران آمدید؟
ــ بله! مسئوولان سپاه تصمیم گرفتند زندگی فرماندهان جنگ را به تهران انتقال بدهند. من از این خبر خوشحال نبودم. به اهواز و زندگی در آن خو گرفته بودم. زندگی در اهواز را جمع کردیم و در تهران پهن.
ما اصلا در این خانه زندگی نکردیم، چون در فاصله کمی، منطقه ای برای عملیات انتخاب شده بود که نزدیک دزفول بود. ایشان گفتند که برویم دزفول. اتاقی در منزل یکی از دوستانش گرفته بود. آن روزها «نرگس» دخترم به دنیا آمد. نرگس رنگ و بوی تازه ای به این زندگی جنگی داد.
شما حدود یک سال و نیم با این شهید زندگی کردید. او در خانه چطور بود؟
ــ همین طور است. از نظر زمانی کم بود، ولی از لحاظ کیفیت ارزش بالایی داشت. بارها شد که من ده روز ایشان را نمی دیدم. مخصوصا وقتی عملیاتی صورت می گرفت این زمان بیشتر می شد و تا روزیکه جبهه ها استقرار و ثبات پیدا نمی کرد به خانه نمی آمد. آن هم حدود سه یا چهار ساعت. در همین ساعتهای کم آن قدر برخوردش مهربانانه و سنجیده بود که بعد از رفتن او احساس می کردم اگر یک ماه دیگر هم نیاید همین توان معنوی برایم کافی است. وقتی می آمد چشمهایش از فرط کار و بیخوابی سرخ بود و از خستگی صدایش به زحمت در می آمد. همه اش تلاش بود. لحظه ای آرام و قرار نداشت. اما با آن همه خستگی وقتی پایش به خانه می رسید با حوصله می نشست و با من صحبت می کرد. قدردان بود. تقید او به مطالعه برای من بسیار عزیز بود. حتی بعضی از کتابهایی که خوانده بود به من توصیه می کرد بخوانم، چون فرصت داشتم. از طرف دیگر او به زبان عربی تسلط داشت و متون خوبی برای مطالعه انتخاب می کرد.
این فرصت های دیدار در دزفول بیشتر شد؟
ــ بله ! او بیشتر به خانه می آمد و من هم مادر شده بودم. بچه ام شیرین بود. طبیعی است که بچه فرصت هایی را از مادر می گیرد. از طرف دیگر دزفول شهر پدری من بود. همخانه ای هم داشتم که همسر یکی از سرداران بود. ما هر دو با منطق جنگ آشنا بودیم و به همین خاطر وقتی این مرد بزرگ از جبهه به خانه می آمد آن قدر کار کرده بود که شده بود یک پوست و استخوان و حتی روزها گرسنگی کشیده بود، جاده ها و بیابانها را برای شناسایی پشت سرگذاشته بود، اما در خانه اثری از این خستگی بروز نمی داد. می نشست و به من می گفت در این چند روزی که نبودم چه کار کرده ای، چه کتابی خوانده ای و همان حرفهایی که یک زن در نهایت به دنبالش هست. من واقعا احساس خوشبختی می کردم.
از آن روز بگویید؟
ـ آن روز صبح، با تانی رفت. یعنی مثل همیشه صبح زود نرفت. با نرگس بازی کرد. ناخنهای نرگس را گرفت. به هر حال نرگس هم کمی بزرگ شده بود. چهار ماهه بود. عکس العمل نشان می داد او سر به سر نرگس می گذاشت و به من می گفت: «ببین پدر سوخته چقدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه.» گفتم با تانی از خانه بیرون رفت. حتی یک بار هم برگشت و یکی – دو تا نوار کاست که صحبتهای یکی از آقایان بود به من داد و گفت: «گوش کن. حرفهای خوبی دارد و حوصلحه ات هم سر نمی رود.»
آن روز از خانه رفت. رفت شناسایی مواضع عراق که مجید بقایی و برادرش محمد آقا همراهش بودند. بعد، از محمد آقا شنیدم از سنگری که دیده بانی می کرد گلوله خمپاره کنار سنگر می افتد و ...
کی از شهادت ایشان مطلع شدید ؟
ــ همیشه به ایشان می گفتم، اگر شهادت نصیب شما شد به دوستانت بسپار، من اولین نفری باشم که با خبر می شوم. آن روز صبح ظاهرا اخبار رادیو اطلاعاتی داده بود. چند ساعت بعد همان دوستم که باعث این وصلت شده بود با من تلفنی تماس گرفت. از لحن من متوجه شده بود که از موضوع هنوز خبر ندارم .
پس خبر را چه کسی به شما داد ؟
ــ دوباره تلفن زنگ زد . به گمانم سردار « غلام پور » بود. دیدم درست نمی تواند صحبت کند. گفتم اگر اتفاقی افتاده به من بگویید. ایشان هم گوشی را دادند به محمد آقا، برادر همسرم و او به صراحت گفت که غلامحسین شهید شده است. در همان ساعتها بود که محمد آقا آمد و گفت باید برویم تهران.
آمدید تهران؟
ــ بله . در مراسم تدفین این توفیق را یافتم که خودم را به غسالخانه برسانم . آمدم بالای سرش ؛ برای خداحافظی و طلب شفاعت .
آن روزها نرگس چند ماهه بود؟
ــ سه - چهار ماهه. جالب اینکه او تمایلی به بچه دار شدن نداشت ولی من عاشق بچه بودم. او می دانست که ماندنی نیست به همین خاطر نمی خواست زحمت من زیاد شود. از طرف دیگر من هم می دانستم که او ماندنی نیست و می خواستم یادگاری از او داشته باشم هر دو استخاره کردیم آیه ای آمد درباره داستان حضرت موسی و مادرش که گفته شده بود ما اندوه را از دل مادر میگیریم هر دو تصمیم گرفتیم اگر بچه مان پسر شد نام او را موسی بگذاریم و اگر دختر شد به خاطر شدت علاقه او به امام زمان (ع ) نام مادر ایشان «نرگس» را بگذاریم.
نشانه هایی از شهادت از ایشان دیده بودید؟ شده بود برایتان از شهادت بگوید؟
ــ ایشان از محبین راستین ائمه و اهل بیت (علیهم السلام) بود. اهل این دنیا نبود. در یکی از سفرهایی که به مشهد داشت از امام رضا(ع) طلب شهادت کرده بود. وقتی برگشت پرسیدم: «از آقا چه خواستی؟» جواب داد: «رفتم پیش امام رضا (ع) و از او خواستم و حالا هم منتظرم هستند.» با این حرف لبخدی روی لبهایش نشست و یک حلقه اشک در چشمانش.

 پی نوشت:
- اینم کلیپی از شهید حسن باقری - اینجا ببینین و دانلود کنین.
- اینم سه تا از دستخط های ایشون که اسناد نظامی هست. + + +
- اینم صدا و سخنان ایشون: خواندن نامه ی یک دختر شهید - پیرامون امام زمان(عج)
- این چند تا مطلب رو هم در همین رابطه بخونین: اعجوبه جنگ - شهید علمدار به روایت همسرشان - شهید جهان آرا به روایت همسرشان